احمد بن محمد ميبدى

473

خلاصه تفسير ادبى و عرفانى قرآن مجيد بفارسى از كشف الاسرار ( فارسى )

تو دلگشائى ، تو رهنمائى ، تو مهرافزائى ، تو كريم و لطيف و نيك خدائى ، چه بود كه بر اين خسته دل ببخشائى ؟ و از رحمت خود درى برويم گشائى . يعقوب نيز بر اين صفت همىزاريد و ناليد ، و سوز و نياز خود بر درگاه بىنيازى عرضه مىكرد ، تا آخر شب وحشت ، به پايان رسيد و صبح وصال از مطلع شادى بدميد و كاروان در رسيد ! با دل گفتم كه هيچ انديشه مدار * بگشايد كار ما گشايندهء كار كاروان به شاه‌راه آهسته و نرم همى مىآمد كه ناگهان راه به ايشان ناپديد شد و شاه‌راه گم كردند ، و همىرفتند تا به سر چاهى رسيدند ، كه بيراه با صد هزار راه برابر آمد ، و دردى بود كه بر صد هزار درمان افزون آمد ! لطيفه : عيسى ( ع ) را ديدند كه از خانهء زن فاجرهء بيرون آمد ، گفتند : يا روح اللّه اين نه جاى تو است ، كجا افتادى تو بدين خانه ؟ گفت : ما شب‌گيرى به درآمديم تا به صخره رويم و با خدا مناجات كنيم ، راه شاه‌راه بر ما بپوشيدند به خانهء اين زن افتاديم ! و آن زنى بود در بنى اسرائيل به ناپارسائى معروف ، آن زن چون روى عيسى بديد دانست كه آنجا تعبيه ( تدبير و سازمان ) ايست ، همان دم برخاست و به خاك افتاد و بناى تضرّع و زارى گذاشت ، و از آن راه بىوفائى برخاست و در كوى صلاح آمد ! به عيسى ندا دادند كه ما مىخواستيم تو اين زن را در رشتهء دوستان ما كشى از اين جهت راه را بر تو بگردانيديم ! 20 - وَ شَرَوْهُ بِثَمَنٍ بَخْسٍ . آيه . عجب نه آنست كه برادران ، يوسف را به بهائى اندك فروختند ، عجب كار سيّاره است كه چنين يوسفى را به بيست درم به چنگ آوردند ! عجب نه آنست كه قومى بهشت باقى را به دنياى فانى بفروختند ، عجب كار ايشان است كه بهشتى بدان بزرگوارى و ملكى بدان بزرگى به نانى كه در دست درويشى نهادند به دست آوردند ! آرى ، دولت را بهائى نيست و كرامت حق جز عطائى نه ! لطيفه : اگر آنچه در يوسف تعبيه شده بود از عصمت و طهارت و حقيقت قربت و لطائف علوم و حكمت ، بر برادران كشف شد ، بودى ، نه او را به بهاى بخس فروختندى و نه او را نام غلام نهادندى ! آرى ، يك ذرّه از آن حقايق و لطائف بر عزيز مصر و زليخا كشف كردند ، بنگر كه ملك خود در او چگونه باختند و قيمت وى چون نهادند و زنان مصر جمال وى بديدند گفتند : اين بشر نيست اين فرشته است ! آرى ، كار نمودن دارد نه ديدن ! عارفان گويند : جمال دو نوع است جمال ظاهر و جمال باطن ، جمال ظاهر آرايش خلق است و صورت زيبا ، جمال باطن آرايش خلق است و سيرت نيكو ، خداوند به برادران جمال ظاهر يوسف را نمود ، بيش از آن نديدند لاجرم حسد بردند و به بهاى اندك فروختند ! ولى خداوند شمّه‌اى از جمال باطن به عزيز مصر نمود كه به زن خود گفت : او را گرامى دار ! پس عالميان بدانند كه قدر و منزلت نزد خداوند در جمال باطن است نه در جمال ظاهر ! پيغمبر فرمود : خداوند به صورتهاى شما و به دارائى شما نظر نمىكند بلكه به دلهاى شما و سيرت شما نظر مىكند . لطيفه : نوشته‌اند يوسف روزى در آينه نظر كرد جمال ظاهر خود را بر كمال ديد ، پيش خود گفت اگر من غلامى بودم بهاى من آن‌قدر زياد بود ! كه كسى توانائى خريد من نداشتى ! خداوند از وى نگذشت تا كيفر آن خودبينى را بچشد ! اين بود كه او را غلامى ساختند و به بيست درم فروختند ! پير طريقت گفت : خود را مبينيد كه خودبينى را روى نيست ، خود را منگاريد كه خود نگارى را رأى نيست ، و خود را مپسنديد كه خودپسندى را شرط نيست !